تبليغاتX
مایه آرامش


مایه آرامش

امروز روز انتخاباته تو تهران. خدا به خیر بگذرونه. من طرفدار کسی هستم که بخواد واقعا ایران رو بسازه حالا هر کی میخواد باشه...موسوی...کروبی...هرچی.

امروز شوهرجان با گروهی از فامیل و رفقا صبح راهی آتاوا شدن که رای بدن. شوهرم برای اولین بار میره که رای بده. من و پسری هم تو خونه موندیم امروز. خدا به خیر بگذرونه.

آبتین خیلی شیطون شده، یک دفعه از اینرو به اونرو شده. دیروز رفتیم خونه یکی از فامیل ، دنیا رو گذاشته بود رو سرش. نمی دونست چی کار بکنه. اونقدر از هیجان جیغ زد، بازی کرد، پسته رو با پوست خورد و بعدش تف کرد و آخر سر چای ریخت رو خودش و باباش که شب تا گذاشتیم تو جاش بیهوش شد...

گاهی واقعا نمیکشم و از حال میرم، گاهی از خستگی گریم میگیره. نمی دونم قسمتم چی بوده که دیر بچه دار شم و حوصله درست و حسابی برام نمونده باشه...

وقتی خستم میگم بیخود یه بچه دیگه میخوام ولی وقتی منطقی فکر میکنم می بینم برای خود آبتین داشتن یه داداش از واجباته. من خودم یکی یکدونه بودم میدونم یعنی چی یه بچه بودن

نوشته شده در Fri 12 Jun 2009ساعت 8:49 AM توسط مامان میترا| |

منم به بازی وبلاگی از طرف دوستم، صدف دعوت شدم. اهدافم در سال 88...والله کمی سخته چون آدم هدفی داره ولی ممکنه هیچ وقت یا دیر بهش برسه.

بهار : تصمیم داشتم که تا رسیدن فصل تابستون حسابی رژیم بگیرم و ورزش کنم که بتونم تو تابستون حسابی کیف کنم و هر لباسی که دلم میخواد رو بپوشم. تا الان که فقط سه کیلو کم کردم.

تابستون : هیچ برنامه ای ندارم، فکر رفتن به ایران رو ندارم. شوهرم بازم شروع کرده که میخواد بره ولی من گفتم دوست داری برو من نمیام. دلم میخواد برای سالگرد ششمین سال ازدواجمون یه برنامه ای جور کنم. تو این پنج سال نتونستم اون طور که دلم میخواد روزمون رو جشن بگیرم.

پائیز: دلم میخواد تو خونه جدید تولد پدر و پسر رو جشن بگیرم. خونه قبلی کوچیک بود و نمی تونستم خیلی آدم دعوت کنم.

زمستون: رفتن تو سوراخ موش و خواب زمستونی تا فرا رسیدن بهار.


تقریبا تو خونه جدید جا افتادم. هنوز وسائلی هست که چیده نشده ولی دیگه میشه گفت کارا خیلی خیلی کم شده. خونه جدیدم رو دوست دارم با اینکه خیلی چیزاش باب میلم نیست ولی دارم خورد خورد اونا رو هم باب میلمون میکنم. تقریبا اگه بارون امون بده هر روز آبتین رو برمیدارم و میبرمش بیرون. هم خودم پیاده روی میکنم هم پسرم آب و هواش عوض میشه. پسرم اهل بازی تو حیاط خونمون نیست.

بدجوری دنبال یه دوست هم سن و سال براشم. می فهمم که دلش بازی با بچه ها رو میخواد ولی اینجا قحطی آدم و بچش!!!!


نوشته شده در Mon 1 Jun 2009ساعت 7:12 PM توسط مامان میترا| |

هیچ چیز ما حالت سنتی خودش رو نداشت. در مورد مهریه من و شوهرم با هم به توافق رسیدیم و اصلا نگذاشتیم که بحث به بزرگ ترها برسه، برای خرید حلقه و ست جواهر دوتائی خودمون رفتیم، تمام هزینه ها پای شوهرم بود و خانوادش کمکی بهش نکردن تازه ست جواهرات رو شوهرم به خانوادش داد که به من بدن، برای لباس عروسی هیچ دخالتی نداشتن، من مدل رو به مامانم دادم و اون دنبال پارچش و خیاطش گشت و هزینش پای ما بود حتی هزینه عروسی... وای اون لحظه که حلقه رو گرفتیم به شوهرم تو ماشین گفتم دستم کن، چه احساس خوبی داشت، دیگه کم مونده بود که به هم برسیم.

تو این مدت تنها نگرانیم از برادرشوهرم بود. می ترسیدم که عروسی ما رو به نحوی خراب کنه که ترسم سرم اومد.

روز عروسی داشتم از اضطراب می مردم، صبحانه که میخوردم تو گلوم گیر میکرد نهار که اصلا لب نزدم و رفتم سلمونی. تو سلمونی دختری که داشت آرایشم میکرد گفت چرا اینقدر اضطراب داری؟ گفتم خوب نرماله و رفت برام نوار گذاشت و اونقدر باهام حرف زد که اصلا یادم رفت برای چی سلمونی هستم. دستش درد نکنه خیلی خوب آرایشم کرد، میدونست بهم خیلی آرایش غلیظ نمیاد و ملایم درستم کرد. از خودم تعریف نباشه ولی هیچ کسی دیگه نتونست منو اونجور درست کنه. آرایشم که تموم شد رفتم لباس عروسیم رو بپوشم وای که چقدر سخت بود. منو مامانم بیچاره شدیم. بعد رفتیم که عکس بگیریم. وای اونقدر باد بود که گفتم همه عکسام خراب شدن ولی عکسامون خیلی خوب شد و کاملا طبیعی. پیشنهاد شد قبل از اینکه وارد سالن بشیم شام رو تو اتاقمون بخوریم بعد به جمع ملحق بشیم که چه خوب شد اینکار رو کردیم. اونقدر گشنم بود که هر چی برام گذاشته بودن و خوردم. اگه میخواستم اینقدر بخورم که مهمون ها میگفتن چقدر عروس گشنس!

چه احساس خوبی داشتم وقتی وارد سالن شدم، خدایا عروسی من بود. عجب روزی بود، رویائی ...

بعد از اینکه با تمام مهمون ها سلام و احوالپرسی کردیم و اونا هم هدایاشون رو دادن نوبت رقص من و شوهرم شد. داشتم مثل بید میلرزیدم، نه از ترس بلکه از هیجان.

بعد از اون ارکستر آذری داشتیم چون تمام فامیل پدری و مادری ما آذری هستن. بعد از مدتی دیدم مادر من دیگه مثل قبل خوشحال نیست و خیلی هم تو جمع دیده نمیشه، برادر شوهرم همش میره و به خانوادش و کمی به شوهر من غر میزنه، فهمیدم یه جای کار خرابه ولی نفهمیدم تا زمانی که مامانم اومد و بهم گفت که برادرشوهرم داد و بیداد راه انداخته که ما حوصلمون سر رفته و آهنگ فارسی بگذارید و به دوستان مادرم هم انگاری متلک انداخته بوده و مادرم او رو از عروسی بیرون کرده بوده!!!! چه حالی بهم دست داد؟ هیچی... چون اون شب مال خودم بود و اجازه ندادم کسی خرابش کنه ولی فردای عروسی با سردرد از خواب بیدار شدم و هنوز تو گیج و منگی سردرد بودم که مادرم از راه رسید و بازم روزم رو با حرفاش خراب کرد. وقتی که رفت بلند شدم رفتم سمت پنجره هتل و مات به بیرون نگاه کردم. شوهرم گفت چی شده؟ گفتم هیچی...خیلی اصرار کرد و تمامی مسائل رو براش گفتم و زدم زیر گریه. گفتم میدونستم برادرت عروسی ما رو خراب خواهد کرد...اینم روز بعد عروسی اونم هم خراب شد.

مادرشوهرم بعد از عروسی هی راه میرفت میگفت خودم براتون عروسی میگیرم، عروسی فارس ها!!! نه برامون عروسی گرفته شد، نه پاگشامون کردن هم طرف شوهرم هم طرف خودمون.هیچ کس و هیچ کس. انگار که من و شوهرم بچه سر راهی بودیم... رابطه خانواده ها برای همیشه به هم خورد. الان هر از گاهی که خانوادم میرن ایران خواهر شوهرم با مادرم در ارتباطه، مادر شوهر که هیچ. مادرم هر وقت چیزی میشه هی از اونا بازم به من بد میگه و حرص من رو درمیاره. مادرم اصولا کسی هست که اصلا مهم نیست طرفش ناراحت بشه یا نه خودش رو باید خالی کنه در حالی که من برعکس اونم. اگه بدونم کسی ممکنه از حرفم ناراحت بشه همه رو میریزم تو خودم.

با تمامی مشکلاتی که کشیدم و هر از گاهی میکشم از انتخابم راضی هستم. فکر نکنین بین من و شوهرم هیچ اختلافی نیست، آدم با مادر و پدرش اختلاف داره چه برسه به غریبه ولی از زندگیم راضی هستم. شوهرم مثل خانوادش بی احساس نیست. ممکنه احساسش رو نتونه خوب بیان کنه ولی بی احساس نیست.

خوب منم مثل خیلی ها از خانواده شوهرم شانس نیاوردم. چاره ام چیه؟ خوش شانسم که خارج از ایرانم و مجبور نیستم هر هفته اونها رو ببینم.

 

نوشته شده در Tue 19 May 2009ساعت 2:25 PM توسط مامان میترا| |

امروز میخوام داستان آشنائی خودم و شوهرم رو براتون بگم. دلم میخواد مو به مو رو براتون تعریف کنم ولی نمی دونم که همه رو به خاطر خواهم آورد یا نه.

زمانی که با شوهرم آشنا شدم یکسالی بود که تو بحران روحی بدی قرار داشتم. از زمین و زمان بریده بودم، نه با کسی رفت و آمدی داشتم و نه به درسام اهمیتی میدادم. آخر ترم و یا همون وسط ترم هم میرفتم درسامو یکی یکی حذف میکردم یا اینکه وقتی امتحان میدادم نمراتم خیلی بد میشد.

با شوهرم سر کاری که میرفتم آشنا شدم. اون تازه استخدام شده بود و رو به روی من مینشست. خیلی کم حرف بود و پر کار. دائم زیر نظرش داشتم که ببینم چطور کار میکنه، روابط عمومیش چطوره ولی یک ذره بهش احساسی نداشتم چون به خودم قول داده بودم عاشق نشم.

روابط ما مثل یه دو کارمند بود خشک و رسمی تا زمانی که یه بار وقتی با یکی از کارمندها در مورد یکی از درسام حرف میزدم بهم گفت که رشتم چیه؟ وقتی گفتم دیدم میخنده! و گفت که فارغ التحصیل همون جائیه که من دارم درس میخونم. شاخ درآوردم و گفتم من شما رو نمیشناسم ولی اون گفت که منو دیده!

این باعث شد که بیشتر در مورد درس با هم حرف بزنیم و اون خیلی تو درسام بهم کمک میکرد. معمولا بعد از ساعات اداری میموند و تو درسام بهم کمک میکرد. یه روز که تو دانشگاه با دوستام حرف میزدم دیدم که اونم اونجا با دوستاشه و شیرینی پخش میکنه. با هم یه سلام و علیکی از دور کردیم. وقتی اومدم سر کلاس همه چی از دستم میوفتاد زمین. یکی از دوستام بهم گفت به همین زودی بند رو آب دادی؟ گفتم نه بابا عشق و عاشقی چیه ولی انگاری عاشق بودم و نمیدونستم. وقتی فهمیدم عاشق شدم خیلی گریه و ناله کردم، می ترسیدم دوباره لطمه روحی بخورم ولی نتونستم کاری از پیش ببرم. هر روز احساسم به اون بیشتر میشد ولی یک کلام هم در مورد احساسم با اون حرف نمیزدم. مغرورتر از این حرفا بودم که بخوام احساسم رو بهش بگم. منتظر حرفی از طرف اون بودم.

قشنگ یادمه که یه شنبه وقت نهار اومد تو نهارخوری و گفت باهات کار دارم. حالا قلب من تالاپ و تلوپ میزد. نمی دونستم چی میخواد بهم بگه. گفت من به شما خیلی احترام میگذارم و عقایدتون رو دوست دارم ولی رو ازدواج با من حساب نکنین. وای آب سردی بود که ریخته شد روی سرم ولی بازم به روم نیاوردم که ناراحت شدم. گفتم نه ما مثل دو دوست خواهیم بود. اگه روزی تصمیمون عوض شد قدمون روی چشم ولی اگر نه دوستیم و از در نهارخوری بیرون رفتم بدون خوردن لقمه ای غذا. بهم گفت نهارتون موند گفتم میل ندارم و رفتم دانشگاه. تو کلاس نمی تونستم بنشینم و همش دلم میخواست کلاس تموم شه و برم خونه. خیلی بد حالم رو گرفته بود. به خودم میگفتم بی عرضه یه نفرم که پیدا شد که سرش به تنش میرزه اونم از دست رفت. فرداش نرفتم سر کار و همه روز دانشگاه بودم. وقتی که رفتم سر کار باهاش مثل یه کارمند و نه بیشتر رفتار میکردم. میدیدم که داره منو میپاد ولی به روی خودم نمی آوردم.

بعد از ساعت اداری که شد و منم داشتم وسایلم رو جمع میکردم بهم گفت از دستم ناراحتی؟ گفتم نه. بعد از یه مدت ازش پرسیدم یه سوال دارم. پرسیدم چرا بهم گفته رو ازدواج حساب نکنم؟ گفت من میخوام خارج از ایران زندگی کنم و برنامم مشخص نیست نمیخوام زندگی کسی رو بهم بزنم. بهش خندیدم. گفت چرا میخندی؟ گفتم برای اینکه در حال حاضر من برای رفتن به کانادا اقدام کردم و منم اینجا نخواهم موند. با لطافت و آرامش ازم پرسید : پس باهام هستی؟ گفتم آره باهاتم. گفت کاشکی مادر و پدرت اجازه میدادن و میبردمت کافی شاپ ولی نه اونا اجازه می دادن و نه من دل و جرات داشتم.

گرفتاری و دردسرهای من زمانی شروع شد که من به خانوادم گفتم با اون دوست هستم. خیلی سختی کشیدم خیلی گریه کردم. چشمم فقط اون رو میدید. اگه بهم میگفت برام بمیر میمردم. درسام خیلی خوب شده بود، روحیم خوب خوب بود به این دلیل که عاشق بودم. میگفتم اگه مامان بابام نگذارن با هم ازدواج کنیم باهات فرار میکنم، یواشکی ازدواج میکنیم. اولین باری که خانوادم بهم اجازه دادن باهاش شام برم بیرون هیچ وقت یادم نمیره. دنیا مال من بود. از اون موقع به بعد بیرون رفتن های ما بیشتر شد نه فکر کنین هر روز نه ولی به همون هم قانع بودم . مامان و بابام به هیچ وجهی راضی نبودن ولی من کوتاه نمیومدم، موبایل ام رو ازم گرفتن، تهدید میکردن ولی گوش به حرفاشون نمیدادم. کم کم خانوادم کوتاه اومدن و اجازه دادن شوهرم بیاد خونمون که اون رو بیشتر بشناسن.

امان از روزی که مامان و بابای شوهرم مارو دعوت کردن خونشون. از دم در مادرم ایراد گرفتن هاش شروع شد. خونشون چرا اینطوریه، مامانش اله، باباش بله، چرا داداشش زودتر خونه نبود و من رو که همیشه دوست داشتم رابطه خوبی با خانواده شوهرم داشته باشم، خراب کردن. نمی تونستم ارتباطم رو درست کنم، بچه بودم و خام. حرفای مادرم روم تاثیر داشت ولی بازم شوهرم رو میخواستم با همه امکانات کمی که داشت. میگفتم با هم میسازیم...

روابط ما کاملا خانوادگی شده بود همه میدونستن که من با کسی دوستم و قصدم ازدواجه اگه بگذارن. هر ماه جنگ و دعوا داشتیم. من از خانوادم میخواستم که برامون نامزدی بگیرن اونا زیر بار نمیرفتن که همه که میدونن شما با همید چه نامزذی؟ میگفتم خوب عقدمون کنین میگفتن نه اگه عقد کردی باید بری خونه شوهر که اون موقع هم نمیشد. نه اون امکاناتش اجازه میداد و نه پرونده کانادای من اجازه ازدواج میداد. گاهی میزدم به سیم آخر و پای تلفن با اون همش گریه میکردم. نمی دونستم قسمتم چیه؟

خیلی دارم براتون خلاصه میگم ولی کلا شش سال طول کشید که من ازدواج کنم. زمانی که خانوادم گفتن دیگه الان زمانشه که ازدواج کنین خشکم زد. به این نوع رابطه عادت کرده بودم و حالا میگفتن ازدواج کنم.

ادامش رو میگذارم برای بعد چون دلم میخواد بگم به مفصل که چی باعث بهم خوردن رابطه خانواده ها شد که طولانی میشه.

نوشته شده در Thu 14 May 2009ساعت 4:3 PM توسط مامان میترا| |

گفتم که میخواستم وبلاگم رو آدرسش رو تغییر بدم. خوب همه کارای وبلاگم رو تو یه سایت جدید انجام دادم ولی وقتی اومدم یه چیزائی به سایتم اضافه کنم دیدم هر امکانی رو که بخوام باید پول بدم و بخرم در نتیجه فعلا سست شدم که آدرسم رو عوض کنم. فعلا همین جا می مونم تا ببینم بعد چی میشه.

جواب اینبار هم منفی بود و شوهر جان کمی بی حوصله. البته منم بی حوصله هستم. نه من حوصله دارم ازش بپرسم چته نه اون پیش قدم میشه. فعلا از هم دوریم. البته یه حدسی میزنم که چرا اینطوریه ولی حوصله ندارم ازش بپرسم. خودم برای خودم درد دارم حوصله ندارم یکی دیگه به دردهام اضافه کنم.

امروز دلم میخواست بر میگشتم به ده سال پیش. چقدر احساسمون قشنگ بود، چقدر دلم براش پر پر میزد، چقدر برای یه رستوران رفتن باهاش شوق و ذوق داشتم.

اینروزا اونقدر پرم که بگین پخ میزنم زیر گریه. دیشب وقتی داشتیم می رفتیم خونه و من رانندگی میکردم یهو یه آهنگ از زمان ده سال پیشمون رو تو رادیو شنیدم همین جور که داشتم بلند بلند میخوندم یهو زدم زیر گریه. ازم پرسید چرا گریه میکنی؟ دروغ گفتم و گفتم احساساتی شدم. نه احساساتی نبودم...پر بودم

نوشته شده در Wed 13 May 2009ساعت 5:17 PM توسط مامان میترا| |

به دلایلی که ممکنه بعدا بگم میخوام وبلاگم رو آدرسش رو عوض کنم و دلم میخواست که تمامی مطالبی رو که تا الان نوشتم یه جا جم کنم به همین دلیل نوشته هام رو دارم به وبلاگ بعدیم که آدرسش رو خواهم داد منتقل میکنم منتهی دو تا مشکل هست یکی که تاریخ ها دارن عوض میشن مثلا چیزی که پارسال نوشتم به تاریخ امروز ثبت میشه دوم خیلی طول خواهد کشید که بتونم 79 روز رو ببرم اون وبلاگ.

کسی نظری داره بگه ممنون میشم.

نوشته شده در Mon 11 May 2009ساعت 1:5 PM توسط مامان میترا| |

دیروز روز واکسن 18 ماهگی آبتین بود. زمانی که رسیدیم مطب دکتر پاشو تو مطب نمیگذاشت و وقتی بغلش کردیم که بریم تو گریه کرد. تمام مدتی که تو اتاق انتظار بودیم که یکربع هم نبود همچین اخمی کرده بود انگاری که فهمیده بود برای چی بردیمش دکتر. منشی دکتر وقتی وزنش کرد و قدش رو گرفت گفت همه چی نرماله. وزنش 12 کیلو بود قدش 83 سانت و دور سرش 50 سانت.

چند وقت بود که شصت پای آبتین ناخنش خط خط شده بود به دکتر نشون که دادم گفت ناخنش چرک کرده و پماد آنتی بیوتیک داد که روش بمالیم. این پسر من عاشق کتاب خوندنه و کتابای سنگین تر از خودشو هی بر میداره و همش هم از دستش میوفته رو پاش. فکر کنم دلیل چرک کردنش همینه.

روز یکشنبه اینجا روزه مادره. البته برای من که فرقی نمیکنه با روزای دیگه. زمانی که مادر نبودم برای مامانم خرید روز مادر انجام میدادم الانم همینه. با اینکه مادرم کسی برام تره خورد نمیکنه. امیدی به آبتین ندارم چون خیلی بچس ، امیدی به باباش هم ندارم. همیشه این من بودم که برای روز تولدش، روز پدر ، سالگرد ازدواجمون دست به کار شدم و اون همیشه دست بگیر داشته! چند وقت پیش بهش میگم من اصلا لباس ندارم میگه چرا پس من زیاد دارم؟ گفتم برای اینکه من همیشه برای تو خرید کردم، مامانم برای تولدت هدیه داده...

میتونم بگم شوهر من نمونه یک مرد ایرانیه. مردی که ظاهرش سنگه، مردی که تا روز مرگش به زنش قد انگشتای دستش علاقش رو ابراز کرده، مردی که همیشه احساسش رو پشت اون سنگ قایم کرده بعد به خودشون میگن مرد....ما زنا از این مردا خیلی مردتر هستیم. اگه بهتون بی احترامی شد معذرت میخوام امروز روز عصبانیت منه.

امسالم 10 می میاد و میره مثل سال های گذشته...

 

نوشته شده در Fri 8 May 2009ساعت 3:25 PM توسط مامان میترا| |

این روزا اگه کمتر بهتون سر میزنم فقط و فقط به دلیل اینه که سرم خیلی شلوغه. دیگه اون خونه داره کم کم آماده میشه و کار من شده از این مغازه به اون مغازه رفتن برای دیدن مبلمان و میز نهارخوری خودشم با این وروجک. جون آدم رو میگیره. نمی دونم چطور اینقدر انرژی داره؟ من با اینکه این همه بیشتر از اون میخورم و هزار تا مولتی ویتامین و از این حرفا بازم کم میارم.

پرده خونه مون تو تهران کاملا به این خونه اندازه هاش میخوره که خیلی خوشحالم کرد چون اینجا اینطور چیزا نیست و اگه پیدا کنم خدا دلار قیمتش هست. دیروز یک ست مبلمان چرمی شکری رنگ دیدم که خیلی خوشم اومد. هم قیمتش خوب بود و هم قشنگ بود. خوب سر اون با شوهر جان اختلاف پیدا کردیم چون خودش نتونسته بود با من بیاد میگفت خوب نیست ولی عین همون مدل رو جای دیگه که با هم رفته بودیم خوشش اومده بود. این مردا رو نمیشه هیچوقت شناخت.

الان چند روزه که میخوام برم به چمن اون خونه برسم ولی مگه این بارون امان میده. مردم از بس این روزا اینجا بارون داشتیم. تو تهران که بودم وقتی بارون میومد رمانتیک میشدم و دلم میخواست با شوهر جان بریم کافی شاپ ولی اینجا اونقدر بارون میاد که اصلا حس رمانتیک بودن بهم دست نمیده که هیچ دلم میخواد همش بخوابم.

  

نوشته شده در Sat 2 May 2009ساعت 1:27 PM توسط مامان میترا| |

خدایا صد هزار مرتبه شکرت. از بابت چیزهائی که بهم دادی ازت ممنونم.

جریان از این قراره که شوهرم از هفته بعد میره سر کار! خوب به نظر شما این خوشحالی نداره؟ خوب اگه میتونستم الان جیغ جیغ میکردم ولی آبتین خوابه!

اصلا برامون پولش مهم نیست که چقدر میخوان بدن ولی چند مساله دیگه برام خیلی مهمه که یک دهن همه بسته میشه، همه کسانی که میتونستن به نوعی برای شوهرم کار پیدا کنن اونم خیلی راحت و نکردن و فقط هراز گاهی گفتن شوهرت درسش کی تموم میشه!؟ یکی از کسان همون خانواده خودمه که باورشون میشه شوهر من مرد کاره و اگه تا الان نتونسته به خاطر درس خوندنش بوده. یکی هم برای خود شوهرم خوبه، هم برای روحیش که باورش شه براش کار هست، برای خانوادش مفیده و نیاز به کسی نداره و میتونه رو پایه خودش واسه.

الان حدودا سه ساله که ما کانادا هستیم و رشته ای که شوهرم میخونه با کار یکی از فامیل من یکیه ولی یکبار هم نشنیدم اون فامیل به شوهرم بگه بیا سرکار ما و کار یاد بگیر حتی مجانی! البته شوهر من کسی نیست که با فامیل جماعت کار کنه ولی همین پیشنهاد خشک و خالی هم نشد.

باید یاد بگیرم که از مردم توقع حتی یه لیوان آب خنک رو نداشته باشم. چون مردم خیلی بی معرفت تر از این حرفان. تا زمانی که پول داری دور و برت هستن ولی زمانی که نیازی بهشون پیدا میکنی همه در میرن.

خدا اونروز رو نیار. آخر هفته و اول هفته خوبی داشته باشین.

خوشحالم...    

نوشته شده در Sat 25 Apr 2009ساعت 8:46 AM توسط مامان میترا| |

بالاخره آپارتمانمون بعد از ماه ها جون کندن و دربدری روز یکشنبه فروش رفت. باورم نمیشد که دیگه میتونم راحت تو خونم زندگی کنم و اضطراب نداشته باشم که آیا خونه فروش میره، چرا نمیان خونه رو ببینن و از این جور فکرا.

چند عامل دست به دست هم داد که فروش خونه طولانی بشه یکی اوضاع اقتصادی بود ولی با این حال تمام خونه های تو مجموعه ما فروش رفت الا ما اونم دلیلش کم کاری real agent ما بود و چون یه جورائی هم دوست بودیم و هم فامیل خانوادم رو درواسی داشتن که او رو عوض کنن!!! و مجبور شدیم با سود خیلی ناچیز خونه رو بدیم بره.

الان راحتم، با هر لباسی که دلم میخواد تو خونه میگردم، هر غذائی دلم میخواد درست میکنم و نگران بو گرفتن خونه نیستم، میگذارم آبتین خونه رو بهم بریزه و لذتش رو ببره.

دیگه از صبح که پا میشیم وسائل رو جمع میکنیم و میریم منزل جدید که کلی کار داره. امیدوارم سریع کاراش تموم شه. نگین چطور الان دارم مینویسم و کار نمیکنم. امروز موندم خونه که برای خانواده سه نفریمون نهار و شام درست کنم! 

این روزا همش تو شک هستم که نی نی دارم یا نه. گفتم برم دکتر ولی هنوز خیلی زوده که بخواد چیزی دیده بشه... دوست دارم جواب مثبت باشه.

 

نوشته شده در Tue 21 Apr 2009ساعت 12:55 PM توسط مامان میترا| |


Design By : Night Skin